حافظ
نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد عالم پير دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقي بسمن خواهد داد چشم نرگس بشقايق نگران خواهد شد
اين تطاول كه كشيد از غم هجران بلبل تا سراپرده ي گل نعره زنان خواهد شد
گرزمسجد به خرابات شدم خرده مگير مجلس وعظ درازست و زمان خواهد شد
اي دل ار عشرت امروز به فردا فكني مايه ي نقد بقا را كه ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح كاين خورشيد از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد
گل عزيز است غنيمت شمرديدش صحبت كه به باغ آمد از اين راه واز آن خواهد شد
عیب رندان مکنای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دروَد عاقبت کار که کشت... حافظ
آن کيست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من يکدم نکوکاری کند
اول ببانگ نای و نی آرد به دل پيغام وی
وانگه به يک پيمانه می با من وفاداری کند
چون من گدای بی نشان مشکل بود ياری چنان
سلطان کجا عيش نهان با رند بازاری کند
باچشم پرنيرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او بسيار طراری کند
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم
آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
هاتفی از گوشه میخانه دوش گفت ببخشند گنه می بنوش
گرچه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بیش تر از جرم ماست نکته سر بسته چه گویی خموش
حسن مهرویان مجلس گر چه دل می برد ودین
بحث ما در لطف طبع وخوبی اخلاق بود
بردر شاهم گدایی نکته ای درکار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست!
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می کنند
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید
از شافعی نپرسند امثال این مسایل
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت.