شعر
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی
تو همان شقایق معروف سهرابی
تا تو هستی
زندگی باید کرد....
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی
تو همان شقایق معروف سهرابی
تا تو هستی
زندگی باید کرد....
در دهانم زبان چو آویزی
در تهیگاه زنگ می لرزید
صوت ناسازم آنچنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید
ساعتی داد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
ژاله را زآن میان صدا کردم
ژاله! از درس من چه فهمیدی؟
پاسخ من سکوت بود و سکوت
د ... جوابم بده کجا بودی؟
رفته بودی به عالم هپروت؟
خنده دختران و غرش من
ریخت بر فرق ژاله چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
غافل از اوستاد و از یاران
خشمگین،انتقامجو،گفتم
بچه ها! گوش ژاله سنگین است
دختری طعنه زد که:نه خانم
درس در گوش ژاله یاسین است
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پیگیر می رسید به گوش
زیر آتشفشان دیده من
ژاله آرام بود و سرد و خموش
رفته تا عمق چشم حیرانم
آن دو میخ نگاه خیره او
موج زن در دو چشم بی گنهش
رازی از روزگار تیره او
آنچه در آن نگاه می خواندم
قصه غصه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود
"فعل مجهول" فعل آن پدریست
که دلم را ز درد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیرخوار من نالید
سوخت از تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید
از غم آن دو تن ، دو دیده من
این یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود
گفت و نالید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود و ناله او
شسته می شد به قطره های سرشک
چهره همچو برگ لاله او
ناله من به ناله اش آمیخت
که غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز، قصّه غم توست
تو بگو ، من چرا سخن گفتم؟
"فعل مجهول" فعل آن پدریست
که تو را بی گناه می سوزد
آن حریق هوس بود که در او
مادری بی پناه می سوزد؟
"سیمین بهبهانی"
باز همراه شما مدرسه ای می سازم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده ی عشق
آفریننده ی ماست
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد-به گمانم-
کوچک و بعید
در پی سودا نیست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون دایره ی رحمت اوست
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
و همه را با تشویق تدریس کنند
روی انگشت کسی قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز روح را حاضر و غایب بکند
و به جز ایمانش
هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند
مغزها پر نشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
که به جای مغز دل ها را تسخیر کنند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشاء
هر کسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن ها را از خاطره ها محو کنند
تا کسی بعد از این
باز همواره نگوید: هرگز!
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله ی کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل سبز
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار همه تکرار کنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود که بسنجد ما را
تا بفهمند که چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازم
که در آن آخر وقت به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند تا فردا صبح
خالق عشق نگه دار شما
(مهدي راستگو)
چه در دل من
چه در سر تو
من ازتو رسیدم به باور تو
تو بودی و من
به گریه نشستم برابر تو
بخاطر تو
به گریه نشستم بگو چه کنم
با تو....شوری در جان
بی تو....جانی ویران
از این ....زخم پنهان
می میرم
نا مت ....در من باران
یادت ....در دل توفان
با تو .....امشب پایان
می گیرم
نه بی تو سکوت
نه بی تو سخن
به یاد تو بودم به یاد تو من
ببین غم تو
رسیده به جان و دویده به تن
ببین غم تو
رسیده به جانم
بگو چه کنم
عبدالجبار کاکایی
شهيد كوچه هاي سرد و تاريكم
شهيد جاده هاي دور و بي عابر
پناه چتر هاي مانده در توفان
شهيد روز هاي رفته از خاطر
تو از من مي گريزي ، عشق يا نفرت
تو با من آشنايي دوست يا دشمن
شهيد جنگ هر روزي كه مي بيني
كنار لاله ها بنويس اسم من
چه فرقي مي كند يا من ازين توفان
به ساحل مي رسم يا موج يا قايق
كنار لاله ها بنويس يك سرباز
كنار لاله ها بنويس يك عاشق
ببين آغوش اطمينان و آرامش
ببين ديوار تن پوش تو جان من
ببين فانوس دنياي تو روشن شد
به ياد چشم هاي مهربان من
اميد راه هاي رفته تا امروز
شهيد كوچه هاي ساكت و سردم
پر و بالي ازين پرواز مي گيرم
تقاص دست و بازويي كه گم كردم
كنار لاله ها بنويس اسمي كه
پناه خواب آرام پرستو هاست
اميد بي پناهي هاي آدم ها
شهيد بركه ي آرامش قو هاست
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد ازین خاک غریب
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم راند
پشت دریاها شهریست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوتر هاییست که به فواره ی هوش بشری
می نگرند....
دست هر کودک ده ساله ی شهر ، شاخه ی معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله ، به یک خواب لطیف
خاک ، موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریاها شهریست
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان
است....
تمام فکر و ذکرم بی تو هر روز پر از کارای تکراری و پوچه
همه مردن به جز تنها رفیقم که اسمش رو گذاشتن روی کوچه
نمیدونم چه سالی بود رفتی یکی میگفت شاید برنگرده
تو گفتی زود برمیگردی اما یه "سی سالیه" زودت دیر کرده
پر از زخمای حرف این و اونم ولی با خاطراتت خوب میشم
خدا انقدر صبرم داده بی تو که دارم وارث ایوب میشم
کجا باید سراغت رو بگیرم کجاس اون آسمون که رنگه خاکه؟؟!!
نشونیت و یکی واسم فرستاد ولی تنها نشونت یه " پلاکه "
(شاعر محمد رضا خورشیدی)
یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد می زد کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف و سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شاکر شدم از زندگیت
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید؟
خدای ليلی
عبور کرد
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي
مجنون به خود آمد و گفت : من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي
که من بين تو و خدايت فاصله انداختم.