شریعتی

خدایا

 

اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میار که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید این شبه آدم های اندک را متوجه شوم.

چه دوست تر می دارم بزرگواری گولخور باشم تا همچون اینان کوچکواری گول زن.

دکتر علی شریعتی

سالگرد دکتر شریعتی

 

قلم توتم من است

من روحم را قطره قطره می ‌کنم و هر قطره را در خودنویس زرینم

که همچون خدا به آن سوگند می ‌خورم می ‌نهم و او که خود روح‌القدس

من است و من خدای اویم آن قطره‌ها را هر یک کلمه ‌ای می ‌کند و جمله

می ‌سازد و نامه می ‌نگارد به تو که فردا بخوانی و بدانی که در این ساعت‌های

 خالی از تو من تا کجا پر از تو بوده ‌ام و با تو بوده ‌ام و محتاج تو بوده‌ ام و بی ‌تاب

تو و چشم انتظار تو و سراپا تو !

وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن

خاموش باش

قرنها نالیدن به کجا انجامید

تو محکومی به زندگی کردن

تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی

 

عده ای مثل قرص جوشانند، در لیوان آب که بیاندازیشان

طوری غلیان کرده و کف می کنند که سر می روند

اما کافی است کمی صبر کنی

بعد می بینی که از نصف لیوان هم کمترند

دکتر شریعتی

جملات زیبا

 

اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟ 

           

           کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟ 

             

                            چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ 

  

آری... 

 

بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود ! 

 

« دکتر علی شریعتی »

قرآن...  دکتر شریعتی

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در
 
کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند ” چه کس مرده
 
است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده
 
است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه
 
نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش
 
 کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا
 
 در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا
 
موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،
 
‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره
 
می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد
 
 می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو
 
 با شماره صفحه ، ‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد
 
 
گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا
 
اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
 
 

دکتر شریعتی

 

 

خدایا !

 

اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میار که

 

 زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید

 

 این شبه ادم های اندک را متوجه شوم،

 

چه دوست تر می دارم ، بزرگواری گول خور باشم

 

تا هم چون اینان کوچکواری گول زن!

 

 

 

ادامه نوشته

جملات زیبا از دکتر شریعتی

 

جملات زیبا از دکتر شریعتی:

 

ساعتها را بگذارید بخوابند! بیهوده زیستن را نیاز به شمردن نیست.

 

اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.

 

ادامه نوشته

فقر

 

فقر چیست؟

 

دکتر شریعتي


 

میخواهم بگویم ......

 

فقر همه جا سر میکشد .......

 

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......

 

فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و

 غذا نیست .......

 

فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک

 

کتابفروشی می نشیند ......

 

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی

 

را خرد میکند ......

 

فقر،کتیبه ی سه هزارساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....

 

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته

 

میشود .....

فقر ، همه جا سر میکشد ........

 

فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست .. فقر ، روز را

" بی اندیشه" سر کردن است

 

 

ادامه نوشته

سخنان دکتر شریتی

 ۲۹ خرداد سالگرد درگذشت دکتر شریعتی

«خداوندا ... مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن!

تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را برهم نریزد ...»

«آنگاه که عقل می لنگند، نیایش بلند ترین قله تعبیر را در پرواز عشق در شب ظلمانی عقل پیدا می کند. »

«خدایا ! تو در آن بالا بر قله بلند الوهیتت ، تنها چه می کنی ؟
ابدیت را بی نیازمندی ، بی چشم به راهی ، بی امید چگونه به پایان خواهی برد؟
ای که همه هستی از تو است ، تو خود برای که هستی؟
چگونه هستی و نمی پرستی؟
چگونه نمی دانی عبودیت از معبود بودن بهتر است؟
نمی دانی که ما از تو خوشبخت تریم؟
ای خدای بزرگ ! تو که بر هر کاری توانائی !
چرا کسی را برای آنکه بدو عشق ورزی ،
بپرستی ،
بر دامنش به نیاز چنگ زنی ،
غرورت را بر قامتش بشکنی ،
برایش باشی ، نمی آفرینی؟
چرا چنین نمی کنی ؟
مگر غرورها را برای آن نمی پروریم تا بر سر راه مسافری که چشم به راه آمدنش هستیم قربانی کنیم

خدايا تو از چشم به راه كسي بودن نيز محرومي.»(گفتگوهاي تنهايي)

«مرا کسی نساخت خدا ساخت
نه آنچنان که “کسی می خواست”،
که من کسی نداشتم.
کسم خدا بود،کس بی کسان.
او بود که مرا ساخت، آنچنان که خودش خواست.
نه از من پرسید و نه از “من دیگر”م.
من یک گل بی صاحب بودم.
مرا از روح خود دمید.
و بر روی خاک و در زیر آفتاب،
تنها رهایم کرد.
“مرا به خودم وا گذاشت”»
کویریات

 

«خیلی اوقات ، آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد ...»

«خدا مطلق است ، بی جهت است. این تویی که در برابر او جهت

 می گیری ...»(کتاب حج)

«سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.»

« بشر یک" بودن" است در حالی که انسان یک "شدن"است.»(انسان بی خود)

« آدمی تا به راه خویش است ، هیچ است و حقیر. در توکل به مطلق می رسد و در عشق لایتناهی،متناهی می شود.»